اگر مي خواهيد فيلم ! ببينيد، اگر احساس كرديد وقتتان چندان ارزش ندارد و مي توانيد يكي دو ساعتي از آن را بسوزانيد، اگر از ديدن فيلم تكراري لذت مي بريد، اگر ديدن دوباره بدترين فيلمي كه تا به حال ديده ايد برايتان جالب است به پيشنهاد اكيد مي كنيم كه چند هزار توماني را حرام كنيد و فيلم "چهارانگشتي" را ببينيد. باعث تأسف است كه سينماي ايران رو به افول گذاشته، هر چند صعود چنداني هم در سال هاي اخير نداشته است. آنقدر وضعيت سينماي ايران وخيم شده است كه من به عنوان يك مخاطب عام احساس مسئوليت كردم در اين باره مطلبي بنويسم تا شايد اعتراضي كرده باشم. تأسف بارتر از اين ها اينكه سينماگران و نويسندگان ما قوه تخيل خود را از دست داده اند و چندي است كه به كپي كردن روي آورده اند. سينماي ما همان سير نزولي را مي پيمايد كه فيلم هاي سطح پايين سينماي هندوستان (باليوود) از سال ها قبل دچار آن شده بود. باليوود نه تنها در اسم خودش، بلكه در محتوا و سناريوي فيلم هاي خود كپي كننده خوبي براي هاليوود است. سؤالي كه در اينجا مطرح مي شود اينكه شما به عنوان مخاطب دوست داريد فيلم هاليوودي را ببينيد يا كپي ابدا برابر اصل باليوودي يا جديدا ايراني آن را؟

فیلم "چهار انگشتي" که سال 1385 به سفارش دومین جشنواره فیلم پلیس ساخته شد و جایزه بهترین کارگردانی را از آن خود کرد، پس از "سنگ کاغذ قیچی" هشتمین فیلم بلند سعید سهیلی است. قصه فيلم با دو روايت به صورت همزمان آغاز مي شود. دو جريان مستقل كه در عين استقلال، برخوردهايي با هم دارند و در نهايت كاملا با هم پيوند مي خورند. اين دو جريان همان قصه خير و شر است كه شايد قدمت آن به ابتداي خلقت و تقابل هابيل و قابيل برمي گردد و بارها و بارها با نگاه هاي مختلف به آن پرداخته شده است.
جالب اين است كه در قصه ها و فيلم هايي كه تا كنون ديده ايم بسيار بايد دقت مي كرديم كه تشخيص بدهيم كدام شخصيت و كاراكتر منفي و شر يا مثبت و خير است. در واقع در بسياري از آثار هنري خير و شر بودن كاراكترها در لايه هاي زيرين و در ابهامات و تعليقات موجود نهفته است و لذت تشخيص و شناخت كاراكترها ما را به ديدن يا خواندن ادامه اثر وامي دارد. در صورتي كه چهار انگشتي در همان ابتداي قصه فيلم، موضوع اصلي را به طرزي ناشيانه لو مي دهد و هيچ ورق پنهاني و آس برنده اي براي مخاطب ندارد. قصه اين فيلم از ابتدا تا انتها به نوعي شعور مخاطب را زير سؤال مي برد و علاوه بر ارزش گذاري بر روي شخصيت هاي موجود در آن، در مقايسه ميان خير و شر اغراق مي كند. در طول مشاهده اين فيلم، مخاطب احساس كودكي را دارد كه مادرش در تشخيص خوب و بد دست او را مي گيرد. در اين فيلم آدم خوب ها چهره هايي مهربان و لطيف دارند، قرآن مي خوانند، به ماديات اهميت نمي دهند، شهيد مي شوند و آدم بدها چهره هاي كريه و فريبنده دارند، معتاد مي شوند، قاچاق مي فروشند، اكس توليد مي كنند.

هميشه تشابه ها اتفاقي نيست. زمان چنداني از اسكار گرفتن مارتين اسكورسيزي به خاطر كارگرداني فيلم "برجا مانده" (Departed) نمي گذرد. كل پيام اين فيلم در يكي از جملات سناريوي اين فيلم خلاصه مي شود. فرانك كاستلو (جك نيكلسون) كه سركرده تبهكاران است، خطاب به بيلي كوستيگان (لئوناردو ديكاپريو) مي گويد: «وقتي تو سن تو بودم به من ميگفتند بزرگ که شدي يا پليس ميشي يا جاني. من ميگم وقتي يه تفنگ پر شده جلوي صورتته چه فرقي ميکنه که کدوم يکي باشي» ! در فيلم چهارانگشتي بارها يك شعار مطرح مي شود. بهرام رادان كه با اسم فؤاد در دو نقش متفاوت بازي مي كند و سكانس اول و انتهايي فيلم با تقابل اين دو نقش رقم مي خورد، دوبار اين جمله را تكرار مي كند: «كوچك كه بودم آرزو داشتم يا رئيس پليس شوم يا رئيس دزدها». درست است كه تم و موضوع اصلي داستان "چهار انگشتي"، همان تقابل هميشگي خير و شر است، اما آنچه براي بيان اين واقعيت در پيش گرفته شده است (يعني انتخاب شخصيت دزد و جاني در برابر پليس و فضاي گانگستري موجود در فيلم كه كوچكترين همخوني با فضاي جامعه ما ندارد!) دقيقا كپي برداري از فيلمي همچون آخرين شاهكار اسكورسيزي است. شايد بتوان گفت كل جذابيت اين فيلم در همين قسمت خلاصه مي شود.
باز هم سري به فيلم هاليوودي "برجا مانده" مي زنيم. اين فيلم با قوت تمام ايده اصلي خود را به مخاطب القا مي كند. اين فيلم فراتر از فيلمهايي که تا کنون به وفور ساخته شده اند، به کمک آنچه تقارن آینهها در برابر هم نامیده میشود، بيدرنگ مسألهاي اجتماعي و سياسي را مطرح ميسازد. اين فيلم، با عوض کردن هويتها، نشان دادن فساد در کار و خاطرنشان کردن شيوه يکساني که پليس و تبهکاران به کار ميبندند، صرفا به نقش انسانهاي ساده و فريب خورده نميپردازد. در اين فيلم به چند پيآمد ناگوار اين امر نيز اشاره ميكند: پراگماتيسم ماکياولي – يعني هدف وسيله را توجيه مي كند!-، نسبي بودن اخلاق و همچنين چندين برابر شدن خشونت. در "برجا مانده"، بيننده پس از پايان فيلم هيچ تفاوتي ميان پليس و تبهكار حس نمي كند. حتي شخصيت آنها هم شبيه است. چه پليس و چه تبهكار، در هنگام حرف زدن از كلمات ركيك و زننده استفاده مي كنند. در فيلم "چهار انگشتي" نيز در اينجا يك شخصيت واحد، به نام فؤاد كه در يك خانواده بزرگ شده است و با دوستان خاصي رفت و آمد مي كند وجود دارد كه به حكايت خود اين فيلم، تنها يك دقيقه، يا يك ايستگاه باعث مي شود كه سرنوشت او از اين رو به اون رو گردد. باز هم اينجا يك كپي از فيلم "برجا مانده" را مي بينيم.

بقيه ايده ها و انديشه هايي كه اين فيلم منتقل مي كند، همگي مي لنگند. در قسمت ابتدايي فيلم دوبار خداحافظي فؤاد (بهرام رادان) از پدر و مادرش كه در شهرستان زندگي مي كنند نشان داده مي شود. مادرش به او مي گويد: «الهي دست به خاك بزني طلا بشه» و پدرش مي گويد: «الهي عاقبت به خير بشي». فؤادي كه رئيس پليس مي شود به دعاي پدرش آمين مي گويد و فؤادي كه رئيس دزدهاست براي دعاي مادرش آمين مي گويد. فؤاد رئيس پليس در هنگام تماس با مادرش مي گويد كه دعايت مستجاب شده و يك دختر زيبا با يك قصر نصيب او شده است. اما فؤاد رئيس پليس عقيده دارد كه دعاي پدرش در حق او مستجاب شده است. يك معادله مزخرف و سطحي! جمله دعايي و زيباي «الهي دست به خاك بزني طلا بشه» با يك تفسير و برداشت كاملا ظاهربينانه رسما از معناي عالي خودش پايين كشيده شده است و دقيقا متضاد و پارادوكس «عاقبت به خيري» دانسته شده است !!!
فیلمنامه نويس و كارگردان اين فيلم آنقدر ناشيانه عمل كرده است كه نتوانسته خود را از فضاي فيلمي كه از آن كپي كرده است دور نگاه دارد. سكانس اول و انتهايي فيلم قطار، بيابان، مار، موش و آفتاب پرست را نشان مي دهد. شايد اگر كارگردان كمي هوشمندانه عمل نكرده بود، چند درخت كاكتوس هم به عنوان دكور خود اضافه مي كرد ! احتمالا اين دو فؤاد فيلم هاي گانگستري زياد ديده اند چون مثل دو تا كابوي شرافتمند به هم پيشنهاد دوئل مي دهند. چهره فؤادي كه رئيس دزدها مي شود، هيچ تناسبي با فضاي جامعه ما ندارد و بيشتر شبيه ناخدا اسماچ در كارتون "جزيره ناشناخته" است. شايد اگر كل شهر را بگرديد هم نتوانيد چنين چهره و طرز پوششي را پيدا كنيد، در حالي كه خود كارگردان در سكانس هاي پاياني مثل سكانس مترو قصد القاي اين مفهوم را دارد كه قهرمانان اين قصه همان آدم هاي معمولي هستند كه هر روز از كنارشان عبور مي كنيم!
در اين اثر، مليت فيلم زير سؤال رفته است و احساس مضحكي به مخاطب مي گويد نكند اين فيلم در جايي غير از ايران و مثلا در تگزاس فيلمبرداري شده باشد! نكند اين همان فيلم "خوب، بد، زشت" است كه شخصيت "زشت" آن حذف شده و خود مخاطب بايد آن را براي خودش بسازد. نكند اين خيانت ها و زيرآب زدن هاي رو و علني و نچسب واقعا براي كارگردان جذاب بوده است (البته اگر منتقدي درنيايد و بگويد "چهار انگشتي" فرامليتي و فراتخيلي است). در جاي جاي اين فيلم اثراتي از خودباختگي فرهنگي به چشم مي خورد. به طور خلاصه بايد گفت اين فيلم بدترين ميكسي از تمام فيلم هايي است كه تا كنون ديده ايم. درست است كه در سالهاي اخير، منتقدين بارها گفته اند و تأكيد كرده اند كه سينماگران حال حاضر سطح سليقه و توقع مردم را پايين آورده اند، اما ديگر نه به اين شدت و اندازه ! صرف بازي چند ستاره در يك اثر نشان قوت آن نيست. به نظر مي رسد كه ستارگان نيز بايد در انتخاب هاي خود دقت بيشتري داشته باشند و مسؤولين سينماي ما هم به نوبه خود اجازه اكران هر فيلمي را ندهند.
نوشته شده توسط مارانتا در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 13:39 موضوع | لینک ثابت
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و نا توانی این دست های سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتی است به آرامش...

امروز روز اول، دوم دیماه است و تولد یه وبلاگ جدید و اونم وبلاگ من و اونم نزدیک تولد فروغ! من هم در آستانه این فصل سرد، تنهای تنها می خوام بنویسم. یعنی دوباره شروع کنم به نوشتن! خوب می دونید من قبلا شاعر و نویسنده توپ و با حالی بودم. اما هم به نفع دوستان کشیدم کنار و هم خواستم که یه میدونی به جوون ترها داده باشم! نه که فکر کنید پس طرف پیره، دست و پا گیره، نه با با! من متولد ۱۳۷۲ هستم و هر سال، سال تولدم یه سال میره بالاتر. یعنی سال دیگه میشه ۱۳۷۳ !! خدایی همون ۱۴ سال دیگه! جون شما راه نداره! زندگیه دیگه! بالاخره یه جوری باید بگذره!
نوشته شده توسط مارانتا در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 9:13 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY